بديع الزمان فروزانفر

31

زندگانى مولانا ( فارسى )

و ارادت جميع خواص و سپاه سلطان خالى از مبالغه نيست . از جمله مريدان وى امير بدر الدين گهرتاش معروف به زردار كه لالاى سلطان بود به شكرانهء حالتى كه از صفاء نيت شيخ در خود يافت هم بفرمان بهاء ولد جهت فرزندان او مدرسه‌اى بساخت كه محل تدريس مولانا شد و احمد افلاكى از آن به مدرسهء حضرت خداوندگار تعبير مىكند و مدت اقامت بهاء ولد در قونيه از روى گفتهء احمد افلاكى نزديك بده سال بود زيرا مطابق روايات وى ورود بهاء ولد بقونيه سنهء 617 و وفاتش در چاشتگاه جمعهء 18 ربيع الآخر سنهء 628 اتفاق افتاد « 1 » و چنان كه گذشت روايات وى متناقض است و به روايت ولدنامه مدت اقامت وى در قونيه بيش از دو سال نكشيده بود كه تن بر بستر ناتوانى نهاد و زندگى را بدرود گفت و داستان وفات او در ولدنامه چنين مىآيد : بعد دو سال از قضاى خدا * سر ببالين نهاد او ز عنا شاه شد از عناى او محزون * هيچ از اين غصه‌اش نماند سكون آمد و شست پيش او گريان * با دو چشم پرآب دل بريان گفت اين رنج هم ازو زائل * شود ار هست حق بما مائل كه شود نيك بعد از اين سلطان * او بود من شوم رهيش از جان همچو لشكر كشيش گردم من * خدمت او كنم بجان و بتن چون بديديش هر زمان سلطان * باز كردى اعاده آن پيمان شه چو گشتى روانه سوى سرا * او بگفتى به حاضران كه هلا اگر اين مرد راست مىگويد * از خدا بود ما همىجويد وقت رحلت رسيده است مرا * رفت خواهم ازين جهان فنا خود همان بود ناگه از دنيا * نقل فرمود جانب عقبا چون بهاء ولد نمود رحيل * شد ز دنيا بسوى رب جليل در جنازه‌اش چو روز رستاخيز * مرد و زن گشته اشك‌خونين‌ريز

--> ( 1 ) - در نسخهء خطى مناقب ( 618 ) نوشته شده ولى مسلم است كه سهو از كاتب بوده چه گذشته از قراين بسيار در تذكره هفت اقليم كه مطالب آن از روى مناقب گرفته شده ، تاريخ وفات بهاء ولد ( 628 ) مىباشد .